خط عابر پیاده

فردیت

 
سلام بر تنهایی
نویسنده : مهدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

ای تنهایی

ای خانه ی من

تنهایی!

آوایت چه خوش و نوازشگر با من سخن می گوید

نزد تو همه گشادگی است و روشنی

اینجا ساعت ها نیز نرم تر گام می گذارند

زرتشتِ نیچه


 
comment نظرات ()
 
 
بی خوابی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

داستان کوتاهی از ویرخیلیو پینی یرا

با ترجمه ی اسدالله امرایی    

بی خوابی

مرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخواند. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه ی دوست و همسایه اش را می زند و پیش او درد دل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خسته شود. بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود و اینبار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش صبح روولوری را پر می کند و مغز خود را می پکاند. مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله است.


 
comment نظرات ()
 
 
پنج مهر نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

باسنگهایی در جیب و دردهایی در دلش

کنار رودخانه ای که

 مرز زندگی و مرگش را ترسیم می کرد

ایستاد

موهای بلندش

سرشار از ستاره های نچیده بود

چرا که انگشتانی عاشق

از دست مردانش نمی رویید

 

تصویری گذرا

از زنی با جیبهای پر از سنگ

و لحظه ای بعد...

سنگ ها مانده بودند و ستاره ها را آب برده بود

 


 
comment نظرات ()
 
 
نوزدهم مهر نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

اجاق

تحقیر آتش است

آتش رام شده

برای جوشاندن دیگی

پختن عدسی

عنان رها کند آتش میان جنگل ها

شبیه اسبی وحشی بایالهای سرخش درباد

نه تازیانه می تواند بازش دارد از حرکت

نه زین را بر می تابد

تنها دو چشم تماشاست

که می تواند پا به پایش بدود..


 
comment نظرات ()
 
 
پنجم مهر هزاروسیصد و نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

برای سکوتت این خانه کوچک است

دنیا برای کلماتت حجم کمی است

رقصت در آغوشم نمی گنجد

سمفونی تنفس تو را سازهای ناشناخته ای نواخته اند..

آغوشت

بی امتداد دستهایت نیز مرا پایبند می کند

به دیواری که تو پشت آن نفس می کشی

با این وجود برقص

بگذار دیوارهای ناپیدایی فرو بریزند که آزادی مارا محبوس کرده اند

تکلم کن

به زبانی که سازها نمی شناسند

نظم وا‍‍ژه ها را به هم بریز و شاعر شو

مگذار مجابمان کند این همه بند

به سکوتی که از صدای تو خالی است

واز پاسخ من

نامم که بر صدای تو می نشیند

تهدید جهان است به اشتیاقی که مرز نمی شناسد

و اشتیاق کودکانه ی من به شنیدن آن صدا

کلاغها را از شاخه های سپیدارمان می پراند


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

روزی

مردی نام مرا در باد گفته است

وزنی نامم را در باد شنیده

 از همان روز

من در فاصله ی میان دو تنهایی سرگردانم

که یکی می خواهد با گفتن پرش کند

                            دیگری با شنیدن..


 
comment نظرات ()