خط عابر پیاده

فردیت

 
هیچ چیز این دنیا را جدی نگرفتم!
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

هیچ چیز این دنیا را جدی نگرفتم

نه آدمها و نه فلسفه هایش را

تنها فکر می کنم

شکل جدی حیات

 با نزدیک شدن به اشیای اتاق توست که آغاز می شود:

با بند چرمی کیفت که روی شانه ات می افتد

با روسریت که موهایت را می پوشاند

و گیره ی موهایت

 بادستگیره ی در اتاقت که هر روز بارها لمسش می کنی

یا دکمه های ماشین تحریرت

یا ملافه های بسترت که طرح اندام تو را در خود دارند..

اینها چیزهای کوچکی است که بیواسطه با زندگی رابطه دارند و داشتن هرکدامشان  خوشبختم می کند

یک شب خواب می دیدم

صاحب خانه ای شده ام که سالها پیش

تو ساکن آن بودی

مثل گنجشکی میان اتاقهایش پرواز می کردم

و تو را از لابلای دیوارهایش نفس می کشید م

کجا گریه کرده ای ؟!

کجا ساعتها نشسته ای و خیره شده ای به دیوار روبرویت؟!

جای میز تحریرت کجا بوده و صندلی ات؟!

و میز تلفنت

شاید کسی هنوز آن طرف خط منتظر شنیدن صدای تو باشد!

 

این روزها

دارند آخرین قطعات ریلها را هم می بندند

و چند ماه دیگر این شهر را قطار فتح خواهد کرد

کنار ایستگاه با چمدان ایستاده ام

تااولین مسافر این قطار باشم

به انتهای ریلها نگاه می کنم که در افق ناپدید می شوند

این دلگرمم می کند

اگر بلیطها بگذارند!

بلیط یعنی توقف در ایستگاه آخر

بلیط پایان سفر است

بلیط یعنی شهر و سکونت

یعنی بازشدن چمدان

یعنی نخستین قدم زدنها در حوالی خانه ات

یعنی سلامها و آدمهایی دیگر

و احتمال رخ دادن  نگاهی که ناگهان از جنس تو باشد!

یعنی نمره ی تلفن و انگشتهای مردد روی شماره ها تا در اتاقی دور دست دستی گوشی تلفن را بردارد

در اتاقی دوردست که شاید سالها بعد

تو مالک آن شوی

و وقتی کلید را در قفل در می چر خانی

گنجشکی را بیابی که سراسیمه خود را به شیشه می کوبد

 


 
comment نظرات ()
 
 
سلام بر تنهایی
نویسنده : مهدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

ای تنهایی

ای خانه ی من

تنهایی!

آوایت چه خوش و نوازشگر با من سخن می گوید

نزد تو همه گشادگی است و روشنی

اینجا ساعت ها نیز نرم تر گام می گذارند

زرتشتِ نیچه


 
comment نظرات ()
 
 
بی خوابی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

داستان کوتاهی از ویرخیلیو پینی یرا

با ترجمه ی اسدالله امرایی    

بی خوابی

مرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخواند. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه ی دوست و همسایه اش را می زند و پیش او درد دل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خسته شود. بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود و اینبار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش صبح روولوری را پر می کند و مغز خود را می پکاند. مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله است.


 
comment نظرات ()
 
 
پنج مهر نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

باسنگهایی در جیب و دردهایی در دلش

کنار رودخانه ای که

 مرز زندگی و مرگش را ترسیم می کرد

ایستاد

موهای بلندش

سرشار از ستاره های نچیده بود

چرا که انگشتانی عاشق

از دست مردانش نمی رویید

 

تصویری گذرا

از زنی با جیبهای پر از سنگ

و لحظه ای بعد...

سنگ ها مانده بودند و ستاره ها را آب برده بود

 


 
comment نظرات ()
 
 
نوزدهم مهر نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

اجاق

تحقیر آتش است

آتش رام شده

برای جوشاندن دیگی

پختن عدسی

عنان رها کند آتش میان جنگل ها

شبیه اسبی وحشی بایالهای سرخش درباد

نه تازیانه می تواند بازش دارد از حرکت

نه زین را بر می تابد

تنها دو چشم تماشاست

که می تواند پا به پایش بدود..


 
comment نظرات ()
 
 
پنجم مهر هزاروسیصد و نود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

برای سکوتت این خانه کوچک است

دنیا برای کلماتت حجم کمی است

رقصت در آغوشم نمی گنجد

سمفونی تنفس تو را سازهای ناشناخته ای نواخته اند..

آغوشت

بی امتداد دستهایت نیز مرا پایبند می کند

به دیواری که تو پشت آن نفس می کشی

با این وجود برقص

بگذار دیوارهای ناپیدایی فرو بریزند که آزادی مارا محبوس کرده اند

تکلم کن

به زبانی که سازها نمی شناسند

نظم وا‍‍ژه ها را به هم بریز و شاعر شو

مگذار مجابمان کند این همه بند

به سکوتی که از صدای تو خالی است

واز پاسخ من

نامم که بر صدای تو می نشیند

تهدید جهان است به اشتیاقی که مرز نمی شناسد

و اشتیاق کودکانه ی من به شنیدن آن صدا

کلاغها را از شاخه های سپیدارمان می پراند


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

روزی

مردی نام مرا در باد گفته است

وزنی نامم را در باد شنیده

 از همان روز

من در فاصله ی میان دو تنهایی سرگردانم

که یکی می خواهد با گفتن پرش کند

                            دیگری با شنیدن..


 
comment نظرات ()